باکستر

هدیه شاهزاده...


توی یه دنیایی که هیچ جا نبود یه سگ مهربون،  دوست و رفیق یه شکارچی پیر بود. شکارچی به جز باکستر هیچ دوست دیگه ای نداشت و همیشه به کمک سگش به شکار میرفت. یه روز برفی که شکارچی توی جنگل برفی دنبال یه گوزن میگشت چشمش به یه شاهزاده زیبا افتاد که انگار اهل این سرزمین نبود. شکارچی به شاهزاده نزدیک شد و تعظیم کوتاهی کرد و بعد بهش گفت میتونم به عنوان هدیه، شکار امروزم رو به شما تقدیم کنم. شاهزاده مکثی کرد و پس از چند لحظه به پیرمرد گفت: به شکار علاقه ای نداره و به عنوان هدیه میتونه باکستر رو از پیرمرد قبول کنه. شکارچی از شنیدن این جمله یکه خورد و با چشم هایی غمگین به باکستر نزدیک شد. سگش رو بغل کرد و حسابی بوسید چون میدونست دیگه نمیتونه سگش رو ببینه
همون لحظه از ته قلبش آرزو کرد شاهزاده فکر گرفتن باکستر رو از سرش بیرون کنه. ناگهان باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. یه نیروی عجیب دور سرش چرخید. احساس میکرد صدای یه آدم رو میشنوه که داره باهاش صحبت میکنه. همه جا ساکت بود.چند لحظه گذشت و باکستر دیگه اونجا نبود.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu