
در دل دشتی خاموش، جایی که باد تنها همصحبت مترسکهاست، گنجشکی با صورت سرخ بر شاخهای نشست.
نامش اریک بود.
نه از آنرو که کسی صدایش کرده باشد،
بلکه از آنرو که دلش خواست نامی داشته باشد،
نامی برای لحظهای که دلش لرزید،
وقتی چشمش به مترسکی افتاد که با چشمان دوختهشده به افق،
بیصدا ایستاده بود.

شاخه زیر پایش اندکی لرزید،
اما اریک نترسید.
باد، آرام از میان پرهای خاکستریاش گذشت،
و او چشم از مترسک برنداشت.
لباسش کهنه بود،
کلاهش کج،
و دستانش باز،
انگار سالها منتظر آغوشی مانده بود.
اریک با خود گفت:
«اگر بترسد، من میپرم.
اگر نترسد، میمانم.»
اما مترسک نترسید.
نه پلکی زد، نه تکانی خورد.
فقط ایستاده بود،
با وقاری که تنها سکوت میتواند بیافریند.
روزها گذشت.
اریک هر صبح میآمد،
روی همان شاخه،
با همان فاصله.
و مترسک، همانطور ایستاده بود.
گاهی باد کلاهش را تکان میداد،
گاهی کلاغی بیپروا نزدیک میشد،
اما اریک همیشه میماند،
بیآنکه چیزی بگوید،
بیآنکه چیزی بخواهد.
تا آنکه یک روز،
ابرها آمدند.
باران بارید.
و شاخه شکست.


زمین سرد بود.
پرهای اریک خیس شده بودند.
اما او باز هم پر کشید،
اینبار نه به شاخه،
بلکه به شانهی مترسک.
نشست.
و برای نخستینبار،
چشمانش را بست.
مترسک تکان نخورد.
اما اریک حس کرد،
که دلش گرم شده.


شبها سردتر شدند.
ماه، هر بار کمی دورتر میتابید،
و باد، دیگر مهربان نبود.
اما اریک هر شب،
بر شانهی مترسک مینشست،
و با صدای آرامی،
برایش آواز میخواند.
آوازی بیکلام،
که فقط دلها میفهمند.
مترسک، همانطور بیحرکت،
اما حالا،
کلاهش کمی صافتر بود،
و لباسش، انگار کمتر کهنه.
روزی از روزها،
پرندهای دیگر آمد.
جوانتر، پرجنبوجوشتر،
با پرهایی براق و صدایی بلند.
او خندید،
به اریک و مترسک.
گفت: «چرا اینجا ماندهای؟
این فقط یک تکه چوب است،
نه دل دارد، نه جان.»
اریک چیزی نگفت.
فقط به مترسک نگاه کرد،
و آرام گفت:
«گاهی، دل در سکوت میتپد.»
پرندهی جوان پرید،
و رفت.
پاییز آمد.
برگها افتادند.
و اریک، دیگر پر نمیزد.
فقط مینشست،
و نگاه میکرد.
بدنش سبکتر شده بود،
چشمانش آرامتر،
و صدایش،
تنها در باد شنیده میشد.
تا آنکه یک صبح،
خورشید طلوع کرد،
و مترسک،
برای نخستینبار،
کمی خم شد.
نه از باد،
بلکه از دل.
اریک دیگر نبود.
اما پرندهای با صورت سرخ،
در دل جنگل،
بر شاخهای هندسی،
هر روز آواز میخواند.
و مترسکی،
در دشتی دور،
با کلاهی صاف و دستانی باز،
به افق نگاه میکرد،
با لبخندی که فقط دلها میفهمند.

