حس تازه اریک

اریک در مزرعه ای زندگی میکرد که پر از مترسک بود. مترسک هایی که زمانی از آنها میترسید و زمانی به آن ها عشق میورزید.

روزی کشاورز، مترسک جدیدی به مزرعه آورد که اریک اون رو یه جور دیگه ای دوست داشت. هر روز روی دست های مترسک مینشست و آواز میخواند. اریک عاشق مترسک شده بود.

احساس عجیبی که قبل از اون هرگز وجود نداشت. بعد از تمام طوفان ها و بعد از تمام باران های طولانی شب های سرد پاییزی، اریک لباس های مترسک رو با نوک کوچیک خودش پاک میکرد. کلاه مترسک رو صاف میکرد و هنوز مترسک رو دوست داشت.

اریک نمیدونست این عروسک کوچیک چوبی تا چه زمانی مهمون مزرعه کشاورزه اما تا میتونست مترسک رو دوست داشت. یک روز که زیاد دور نبود، بارون سختی بارید و مترسک که از شدت طوفان شکسته شده بود، به زمین افتاد. همه کلاغ ها که تا دیروز از مترسک میترسیدند، بالای سرش جمع شده بودند و بلند بلند قار قار میکردند. اریک که از شدت ناراحتی بسیار خشمگین و ناراحت شده بود تمام تلاش خودش را میکرد تا کلاغ ها رو از مزرعه فراری بده اما زورش به اونها نمیرسید. زمان به کندی گذشت تا مزرعه دار از راه رسید و همه کلاغ ها رو فراری داد . اریک از اومدن پیرمرد خوشحال بود اما قلب کوچیکش از شدت ناراحتی تند تند میزد و همه نگاهش به دستای پیرمرد بود. پیرمرد مترسک را از روی زمین بلند کرد، نگاهی از سر بی تفاوتی به مترسک انداخت و اون رو دوباره گذاشت روی چوب بلندی که تا نصفه روی زمین بود. به محض دور شدن پیرمرد، اریک روی شونه های مترسک نشست. با نوک کوچیکش تند تند برگ ها رو از روی صورت مترسک کنار میزد. هنوز هم عاشق مترسک بود حتی با پای شکسته و صورت خراشیده.

روزها گذشت و مترسک رنگ و رو رفته تر و بی رمق تر از قبل میشد. نور خورشید که مستقیم به مترسک میتابید باعث شده بود همه لباس هاش رنگ و رو رفته و پوسیده بشه. در همین زمان هم اریک پیرتر میشد و تمام رفت و آمد خودش رو به دنیای دور و بر مترسک محدود کرده بود، حتی تصمیم گرفته بود اگر قراره یه روزی از دنیا بره باز هم کنار مترسک باشه. اون روز تقریبا داشت نزدیک میشد و اریک آروم روی شونه مترسک نشست تا باهاش خداحافظی کنه.

مترسک که به تمام حرف های اریک گوش داد خیلی آروم چشماشو باز کرد و دستش رو آروم حرکت داد و روی بال اریک کشید. اریک دیگه نمیتونست چیزی رو احساس کنه و تبدیل به یه پرنده کاغذی شد که میتونست تا همیشه توی اریگا زنده بمونه.

اریک
اریک

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu