اسپایک و جزیره

تنها در جزیره

اسپایک

روزی روزگاری توی یه جزیره بسیار زیبا، یه روباه شیطون زندگی میکرد. تمام فکر و ذکر روباه بیرون اومدن از اون جزیره بود. روباه دوست داشت همبازی های مختلفی داشته باشه، اون دوست داشت هر روز صبح با دوستاش بازی کنه یا حتی بتونه با همبازی های خودش بره شکار، ولی تمام مدتی که توی جزیره گیر افتاده بود، نمیتونست هیچکدوم از این کارا رو انجام بده.

یه روز که داشت برای خودش از اینور به اونور میرفت، یه قایق رو دید که به ساحل رسیده بود. از پشت درخت ها بی سرو صدا به قایق چشم دوخت. همه امیدش این بود که بتونه کسی رو پیدا کنه و باهاش از اون جزیره نجات پیدا کنه. همینظور که با دقت زیاد به قایق چشم دوخته بود، یه پیرمرد رو دید که همراه خودش یه عالمه بشکه داشت. پیرمرد داشت با دقت بشکه ها رو توی قایق قرار میداد. اسپایک نمیدونست توی اون بشکه ها چیه؟! برای همین منتظر موند تا شب فرا رسید و تونست به قایق نزدیک بشه. در یکی از بشکه ها باز بود. تصمیم خودش رو گرفت و رفت توی بشکه. خیلی آروم و بی سر و صدا نفس میکشید تا توی همون حالت خوابش برد. صبح با تکون های بشکه روی آب از خواب بیدار شد و متوجه شد قایق داره توی دریا حرکت میکنه. از خوشحالی نمیدونست باید چیکار کنه که ناگهان دید در بشکه باز شد و یه دست اسپایک رو از بشکه آورد بیرون. از اون لحظه به بعد چیزی متوجه نشد ولی احساس کرد تمام بدنش داره به چیز دیگه ای تبدیل میشه…

 

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu