ریچل و بابانوئل

شب سال نو


توی یه دنیایی که هیچ جا نبود توی یه سرزمین رنگی و قشنگ همه مردم شب سال نو رو جشن گرفته بودن. همه خوشحال بودن و میرقصیدن به جز بابانوئل که قرار بود امشب هدیه همه بچه ها رو بده و متاسفانه  گوزنش خیلی مریض تر از اونی بود که بتونه کمکش کنه. خیلی غصه میخورد و با گوزنش حرف میزد تا شاید حالش بهتر بشه. ریچل به بابانوئل گفت که فکر میکنه از پس این کار به خوبی برمیاد و بهتره تسلیم نشن. پس سوار کالسکه شدن و حرکت کردن. به تمام خونه ها سر زدن و هدیه ها رو دادن. فقط یه پسربچه کوچولو مونده بود که هنوز هدیه کریسمس رو نگرفته بود. بابانوئل بالای خونه پسربچه پرواز کرد و هدیه اونو انداخت توی دودکش.
خیلی خوشحال بود که تونسته بود همه هدیه ها رو به دست بچه ها برسونه. توی آسمون داشتن پرواز میکردن و خوشحال بودن که یکهو یه نور شدید توی آسمون پیدا شد. یه چیزی دور سرشون میچرخید و یه دفعه بابانوئل رو از ریچل جدا کرد. بابانوئل دیگه چیزی یادش نمیومد‌. وقتی چشماش رو باز کرد دید توی جنگل افتاده و صدای شادی مردم رو از دور میشنید ولی ریچل دیگه اونجا نبود و اون شب، آخرین شب سال نو بود که بابانوئل ریچل رو میدید.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu