کینکا و تونل زمان

اسنوبال

کینکا

بارون نسبتا شدیدی تمام جنگل رو فرا گرفته یود. صدای طوفان به همراه صدای خشک شاخ و برگ درخت ها که یکی یکی به زمین می افتادن واقعا ترسناک بود. در اواسط سال و توی هوای نسبتا شرجی این جنگل، این بارون های شدید اصلا چیز عجیب و غریبی نبود. عجیب ترین موضوعی که میتونست اون روزا اتفاق بیفته، گم شدن یه توله خرس بود که تمام گروه های امدادی و حتی همه دوستای اون توله خرس رو به خودش مشغول کرده بود. هیچکس خبر نداشت درست جلوی چشم خودشون، دقیقا وسط پرچین، توله خرس گم شده جنگل ما از شدت بارش بارون قایم شده.

کینکا دوست داشت سریعتر بارون قطع بشه تا بتونه از اونجا بیرون بیاد و به همه بگه اتفاقی براش نیفتاده اما بارون بند نمیومد. کینکا همینجور که خیس آب بود و خودشو زیر برگ ها قایم کرده بود، یه حلقه پر نور دید که داشت جلوی خودش میدرخشید. این حلقه درست شبیه تونل بود و یه صدای آرومی از توی حلقه می اومد که داشت کینکا رو دعوت میکرد به درون حلقه بره. کینکا هول شده بود البته در واقع کمی هم ترسیده بود اما نمیتونست کاری انجام بده. اون صدا بهش گفت: اگر قبول کنه و دنبالشون بره، میتونه کینکا رو با خودش به عقب برگردونه. درست قبل از اینکه توی جنگل گم بشه. کینکا به فکر فرو رفت اما میترسید این پیشنهاد رو قبول کنه و وضعیت خیلی بدتر از اینی که الان هست، بشه. برای همین به اون صدای زیبا ولی عجیب و غریب گفت که نمیتونه پیشنهادش رو قبول کنه. اون صدای زیبا قبول کرد اما به کینکا گفت:” از این لحظه به بعد تو در یک سرزمین دیگه به اسم اریگا هم رفت و آمد خواهی کرد”. بعد از گفتن این جمله حلقه نور بسته شد و کینکا کم کم احساس کرد بدنش در حال تغییر کردنه. اون داشت به چیزی تبدیل میشد که تا الان نبوده……

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu