داستان کیسی: «سایهای در دل اریگا»
در جنگل اریگا، جایی که نور از میان شاخهها میلغزد و هر برگ خاطرهای پنهان دارد، موجودی زندگی میکرد که هیچکس واقعاً نمیشناختش.
نامش
کیسی بود—گربهای با چشمانی تیز، پنجههایی نرم، و ذهنی که همیشه چند قدم جلوتر فکر میکرد.
کیسی نه مثل
فیکسی مراقبه میکرد، نه مثل
بانی پیام میآورد، و نه مثل
تیمو در مرکز توجه بود.
او همیشه در حاشیه بود، اما هیچ اتفاقی در اریگا بدون حضور پنهان او رخ نمیداد.
وقتی
ابل برای اولین بار وارد جنگل شد، کیسی از بالای شاخهای دور، ورودش را دید.
وقتی
تیمو با غرور از میان درختان عبور کرد، کیسی از پشت بوتهها نگاهش کرد.
وقتی دروازهی نور باز شد، کیسی همانجا بود—در سایهی سنگی، بیصدا، اما هوشیار.
او عاشق ماجراجویی بود، اما نه از نوع پر سر و صدا.
کیسی دنبال رمزها بود، نشانهها، زمزمههایی که دیگران نمیشنیدن.
گاهی شبها، وقتی همه خواب بودن، او از میان شاخهها میگذشت، به دریاچهی درون جنگل میرفت، و با انعکاس خودش حرف میزد.
«من باید بدونم. چون اگر کسی ندونه، اریگا آسیب میبینه.»
این جملهای بود که همیشه زیر لب زمزمه میکرد.
هیچکس نمیدونست
کیسی اون نزدیکیهاست.
اما وقتی چیزی عجیب رخ میداد—مثلاً صدای ناآشنا، ردپای موجودی غریبه، یا تغییر رنگ برگها—کیسی همونجا بود.
گاهی فقط رد پنجهای روی خاک باقی میموند.
گاهی فقط صدای خشخش کوتاهی در شب.
اما هیچکس نمیفهمید که
کیسی، گربهی زیرک اریگا، همیشه مراقب همه چیزه.


