گرگ و ماه

میتونی گرگ باشی ولی...

توی یه دنیایی که هیچ جا نبود یه گرگ به نام استارک زندگی میکرد. خاندان استارک ها خاندان عجیب و غریب و خوفناکی بودن. مثلا میتونستن آینده رو توی خواب ببینن یا میتونستن وارد ذهن بقیه بشن. گرگ استارک سرزمین ما هم آخرین بازمانده این خاندان بزرگ بود، بنابراین قابلیت های متفاوتی داشت. تمام موجودات سرزمین شمالی که یه زمانی محل سکونت استارک بود، تصمیم داشتن استارک رو متقاعد کنن که برای حمکرانی کردن به سرزمین خودش برگرده. اما استارک دنبال حکمرانی نبود. اون دنبال قدرتی بود که از ماه میگرفت و با اون قدرت میتونست همه چیز رو پیش بینی کنه و اینو میدونست وقتی نور ماه سرزمین رو فرا بگیره باید زوزه بکشه و از نور مهتاب انرژی بگیره . هر شب ساعت ها زیر نور ماه زوزه میکشید تا اینکه یک شب که خیلی خسته و ناامید داشت به آسمون نگاه میکرد تصویر پدرش رو دید که با لبخند به اون  نگاه میکرد. پدرش اون شب بهش گفت: به سرزمینش برگرده و با گرگ های دیگه هم پیمان بشه. اون به استارک گفت که قدرت واقعی توی نگاه و قلب اون جا داره و پیش بینی آینده به تنهایی و بدون قدرت به درد نمیخوره. پدرش به استارک گفت  که گرگ های دیگه قلمرو به وجود استارک نیاز دارن پس بهتره از زیر نور ماه خوابیدن دست برداره و تصمیم بگیره که تغییر کنه. از اون روز به بعد روزهای استارک مثل قبل نبود.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu