راهی به خونه نبود

یه روز یه توله سگ پشمالو و کنجکاو...


توی سرزمین جنوبی که هیچ جا نبود، توی یه دشت بزرگ یه عالمه توله سگ خوشگل برای خودشون زندگی میکردن. توی همه این توله سگ های شیطون، یکیشون بود که خیلی مشام قوی و تیزی داشت. یه روز که پیکو داشت توی خیابون و جلوی در یه شیرینی فروشی با دوستاش بازی میکرد احساس کرد که از کیلومترها دورتر یه بوی خیلی خوبی به مشامش میرسه. پس از اونجایی که خیلی شکمو بود و اصلا نمیتونست صبر کنه، سریع بازی کردنش رو رها کرد و به طرف بو حرکت کرد. هر چقدر به بوی خوشی که مشامشو پر کرده بود، نزدیکتر می شد، چشماش از هیجان بیشتر برق می زد. رفت و رفت تا رسید به حصارهای آهنی که دور تا دور مزرعه رو گرفته بودن. یه راه برای ورود خودش از بین حصارها به مزرعه پیدا کرد و با هر ضرب و زوری بود رفت تو.
ولی خبری از خوراکی های خوشمزه نبود. فقط صدای چند تا مرد سیبیل گنده رو شنید که داشتن با عصبانیت با هم صحبت میکردن. پیکو وقتی دید خبری از خوراکی های رنگی و خوشمزه نیست تصمیم گرفت سریع برگرده خونه که یکدفعه یکی از مردها پیکو رو دید و دنبالش کرد تا بتونه سریع اونو بگیره. پیکو سریع فرار کرد ولی اون مرد سریعتر بود. پیکو توی دلش آرزو کرد که کاشکی میتونست نجات پیدا کنه که یکدفعه احساس کرد یه دست داره سرش رو نوازش میکنه. حتی شاید احساس کرد که یه آدم مهربون داره باهاش حرف میزنه… چند دقیقه بعد دیگه پیکو اونجا نبود.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu