دنیای رانر

یه روز، یه جایی، یه دنیایی وجود داشت و نداشت ...

یه روز که توی هیچ عالمی نبود، یه دنیای سفید و پهناور وجود داشت به نام اریگا که پر از افسانه های رنگی و مختلف بود.
رانر یکی از ببرهای قسمت شرقی او دنیا بود، همونجایی که دقیقا به رودخونه میرسید. هر روز صبح که از خواب بیدار میشد به همه حیوون ها سر میزد، برای بعضی هاشون شاخ و شونه میکشید و با بعضی هاشون هم دوست بود. حیوونای جنگل مجبور بودن هواشو داشته باشن تا بتونن توی شکارهایی که میکنه باهاش شریک بشن. رانر روز به روز قلدرتر میشد و  برای بقیه بیشتر شاخ و شونه میکشید. یه روز به حیوونا قول داد که اگر بتونن سر یه آهو رو گرم کنن تا اون بتونه شکارش کنه، اونم قول میده که نصف آهو رو به اونا بده. اما زیر قولش زد و اینکارو نکرد. پس حیوونا تصمیم گرفتن که ازش انتقام بگیرن. شب تاریکی بود و نور مهتاب جنگل رو روشن کرده بود. رانر داشت بدنش رو با علف ها تمیز میکرد و به نور مهتاب نگاه میکرد.
که یکهو احساس کرد یه نیروی عجیب دور سرش میچرخه. یه دست گرم داشت تمام خطوط سرش رو نوازش میکرد، حتی شاید احساس میکرد صدای یه آدم رو میشنوه که داره باهاش صحبت میکنه. همه جا ساکت بود.چند لحظه گذشت و رانر دیگه توی جنگل نبود‌.

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu