لونا خرگوشی

یه روزی که خیلی دور نبود، توی دشت هویج...

توی سرزمین ما، یه خرگوش، گوشه یه آبگیر کوچیک برای خودش زندگی میکرد. این خرگوش پاهای تند و سریعی داشت و همه میدونستن که سریعترین پاهای اریگا برای لونا خرگوشی بود. هر صدای کوچیکی باعث میشد خیلی سریع حرکت کنه. وقتی همه جا ساکت بود میتونستی حرکت سریعش رو توی علفزار و بیشه ها حس کنی.

لونا خیلی خوشحال بود که هر روز میتونست خیلی سریع از خونه،  خودشو به دشت هویج برسونه. یه روز که داشت به دشت هویج میرفت، توی آسمون تشعشع یه نور بزرگ رو دید.سرعتش رو کم کرد و ایستاد تا ببینه اطرافش چه اتفاقی داره می افته؟!
یه دفعه دید یه عقاب بزرگ داره بهش نزدیک و نزدیک تر میشه. احساس میکرد قلبش ایستاده، پس دو تا پا داشت و دو تا دیگه هم قرض کرد و تا میتونست دوید. اینقدر سریع میدوید که وسط راه افتاد توی یه چاله کوچیک و همونجا گیر کرد. با تمام وجودش نزدیک شدن عقاب رو احساس میکرد، همینطوری که از ترس میلرزید احساس کرد یه نیروی عجیب دور سرش میچرخه. یه دست گرم داشت تمام خطوط سرش رو نوازش میکرد، حتی شاید احساس میکرد صدای یه دوست رو میشنوه که داره باهاش صحبت میکنه. همه جا ساکت بود.  چند لحظه گذشت و لونا دیگه اونجا نبود

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu