استپ واقعی بود نه کاغذی...

ببریه روز که توی هیچ عالمی نبود، یه جنگل سبز و پهناور وجود داشت به نام اریگا. افسانه های زیادی از این جنگل وجود داره که یکیش مربوط میشد به یه ببر پیر.
این ببر از زمان تولد دیده نشده بود چون همه میگفتند بدنش از کاغذ درست شده و یه ببر کاغذی هم هیچ هویتی نداره. سال ها پشت هم میگذشت و استِپ بزرگ و بزرگتر میشد تا اینکه وقتی یه شب داشت از زیر بوته ها چند تا توله خرس رو نگاه میکرد، با خودش فکر کرد چقدر با بقیه موجودات این جنگل فرق داره. چقدر دلش میخواست یه اسطوره باشه که همه در موردش حرف بزنن. یه ببر واقعی که بتونه نعره بکشه.بالاخره تصمیمشو گرفت که با حیوونا روبه رو بشه تا شاید بتونه طلسم کاغذی بودنش رو بشکونه. توی همین فکر و خیال های مختلف بود که احساس کرد یه نیروی عجیب دور سرش میچرخه. یه دست گرم داشت تمام خطوط سرش رو نوازش میکرد، حتی شاید احساس میکرد صدای یه آدم رو میشنوه که داره باهاش صحبت میکنه. لحظه عجیبی بود ولی واقعا داشت اتفاق می افتاد. همه جا ساکت بود، حتی توله خرس ها هم خواب بودند‌. چند لحظه گذشت و استپ دیگه توی جنگل نبود‌.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu