چیکو پرنده من

همه پرنده ها پرواز میکنند..

چیکویه روز گرم تابستونی یه دختر کوچولو که هوس بستنی کرده بود،  با دستی که مشت کرده بود و توش یه اسکناس داشت، آروم و آهسته میرفت تا برای خودش بستنی بخره. یه دفعه گوشه پیاده رو چشمش افتاد به یه پرنده خوش رنگ که نمیتونست درست و حسابی پرواز کنه‌. دخترک همونجا عاشق پرنده شد و به هر سختی که بود پرنده رو با خودش آورد خونه. دخترک چند سال از پرنده نگهداری کرد تا اینکه یه روز بعدازظهر وقتی اومد خونه دید پرنده اش دیگه توی خونه نیست. اون با صدای گنجشک های درخت روبه روی خونشون، فرار کرده بود. چند هفته گریه کرد تا یه روز پدرش براش یه پرنده کاغذی آورد و کمکش کرد تا اونو بسازه. وقتی که ساختن پرنده تموم شد، دخترک اونو گذاشت بالای تختش و بهش گفت تو همون چیکو کوچولوی خودمی، با این تفاوت که شاید نتونی برام بخونی و پرواز کنی. اینو گفت و چیکو رو بوسید و خوابید. چیکو وقتی مطمئن شد دخترک خوابش برده چشماش رو باز کرد و از خوشحالی دوباره دیدن دخترک توی اتاق پرواز کرد.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

فهرست اصلی