
فصل اول: تعقیب
شکارچی سالها بود که در جنگلهای شمالی زندگی میکرد. مردی ساکت، با چشمانی تیز و دستانی آشنا با وزن تفنگ. هیچچیز در طبیعت برایش راز نبود جز یک خرگوش.
بانی، خرگوشی با چشمانی درخشان و حرکاتی غیرقابل پیشبینی، سالها از دست شکارچی گریخته بود. نه به خاطر سرعتش، بلکه به خاطر چیزی که شکارچی نمیفهمید: بانی انگار همیشه میدانست از کجا باید فرار کند.
صبحی سرد، پیش از طلوع کامل خورشید، شکارچی به سمت بوتههای بلندی رفت که بانی عادت داشت در آنها بخوابد. هوا نیمهروشن بود، زمین نمدار، و سکوت سنگین.
وقتی بانی چشمهایش را باز کرد، تور بلند شکارچی روی بدنش افتاد. برای اولین بار، بانی گیر افتاده بود.
شکارچی نفسنفس میزد، دستهایش میلرزید.
بانی درون تور دستوپا میزد، اما ناگهان آرام شد. چشمهایش به پشت سر شکارچی خیره ماندند.
شکارچی برگشت. نوری عظیم، سفید و بیصدا، از میان درختان به سمت بانی میآمد. نه گرم بود، نه سرد. فقط بود.
لحظهای بعد، شکارچی چیزی ندید. فقط نور. و بعد، تاریکی.
فصل دوم: بیداری
چند ساعت بعد، شکارچی در میان برگهای خیس بههوش آمد. تور خالی بود. بانی رفته بود.
او به دهکدهی کوهستانی برگشت، اما دیگر مثل قبل نبود. شبها خواب نمیدید، روزها شکار نمیکرد. فقط به آن نور فکر میکرد.
مردم دهکده میگفتند اگر کسی نور اریگا را ببیند، دیگر نمیتواند به زندگی قبلیاش برگردد.
شکارچی تصمیم گرفت به سراغ آذرک برود پیرمردی که سالها پیش ناپدید شده بود و حالا در کلبهای چوبی در دل کوه زندگی میکرد.

فصل سوم: راز
آذرک، با چشمانی خاکستری و صدایی آرام، در را باز کرد.
«تو هم نور رو دیدی، نه؟»
شکارچی فقط سر تکان داد.
آذرک گفت:
«اون نور، از اریگا میاد. جایی که مرز بین دیدن و فهمیدن محو میشه. بانی، نگهبان یکی از دروازههاست. اگر تور تو بهش میرسید، دروازه بسته میشد… برای همیشه.»
شکارچی پرسید:
«چرا من؟»
آذرک لبخند زد:
«چون تو تنها کسی بودی که بعد از دیدن نور، دنبال پاسخ اومدی. بیشتر مردم فقط فراموش میکنن.»
آن شب، آذرک نقشهای قدیمی از جنگل بیرون آورد. نقشهای که فقط در نور ماه نشانههایش دیده میشد.
«اگر میخوای حقیقت رو بفهمی، باید از مسیر بیصدا بری. جایی که هیچ حیوانی فرار نمیکنه، چون هیچ خطری نیست… فقط حقیقت.»
فصل چهارم: عبور
شکارچی، با نقشه در دست، وارد جنگلی شد که هیچ صدایی نداشت. نه پرندهای، نه باد، نه خشخش برگها.
درختان بلند، با شاخههایی مثل دستهای پیر، به سمت آسمان کشیده شده بودند. نور ماه، مثل نخی نقرهای، مسیر را نشان میداد.
در انتهای مسیر، دروازهای بود. نه از سنگ، نه از چوب بلکه از نور.
بانی آنجا بود. ایستاده، بیحرکت، با چشمانی آرام.
شکارچی جلو رفت.
بانی گفت:
«تو دیگه شکارچی نیستی. تو حالا نگهبانی.»
شکارچی پرسید:
«نگهبان چی؟»
بانی گفت:
«نگهبان مرز بین ترس و فهم. بین گرفتن و دیدن. بین شکار و رهایی.

فصل پنجم: بازگشت
شکارچی هیچوقت به دهکده برنگشت. مردم گفتند او ناپدید شد، مثل آذرک.
اما گاهی، شبهایی که ماه کامل است، نوری آرام از دل جنگل دیده میشود. نوری که نه میسوزاند، نه کور میکند فقط یادآوری میکند که بعضی چیزها را باید دید، نه گرفت.
و بانی؟
او هنوز در جنگل است.
نه برای فرار، بلکه برای راهنمایی.

