دست هایش

تا صبح غرق شده بودم...

دست هایش با دست هایش ویولن میزد. آنقدر نرم و لطیف مینواخت که گوش هایم اشباع میشد. میتوانستم روی پنجه های خودم تا صبح برقصم. عمیق بود و دلنواز. دست هایش بود که مینواخت. من دست هایش را میشناختم، خیلی هم خوب میشناختم. تمام خطوطش را میشناختم. شب هایی تا صبح آن ها را حفظ کرده بودم. دست هایش را برای دلگرمی به من میداد. دست هایش، دست هایش، دست هایش…. دست هایش آرام تر مینواخت. غرق شدم.. تا صبح غرق شده بودم. از دست داده بودم صدایش را، سکوتش را و تا صبح برای از دست دادنش میرقصیدم. با سایه خودم روی دیوار با چشمانی بسته و با ویولونی که دیگر نمینواخت، میرقصیدم. از دست داده بودم آن رویدادی را که فقط با او به من دست میداد. اکنون دیگر صدا نیست، رقص نیست، موسیقی نیست اما من دستانش را ساختم. تمام خط و خطوط دستانش را تا کردم و برایت فرستادم. تا صبح آن را بساز و اگر توانستی با صدای ساری که مینوازد برقص.

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu