دم روباه

بیلی و دم درازش...


توی یه دنیایی که هیچ جا نبود، توی یه سرزمین سبزرنگ یه روباه کوچولوی قشنگ زندگی میکرد. بیلی یه دم دراز و نرم داشت که همه آدما دوست داشتن اون دم رو داشته باشن تا بتونن هر وقت برف میاد و هوا خیلی سرد میشه، دم رو بندازن دور گردنشون و حسابی گرم بشن. بیلی هم این موضوع رو میدونست و از ترس اینکه مبادا دمش رو از دست بده، کمتر از خونه میومد بیرون. یه روز که خیلی روز قشنگی بود و صدای آواز پرنده ها و آبشار همه جا رو پر کرده بود، صدای شیر رو شنید که داشت بیلی رو صدا میکرد. بیلی خیلی آروم به طرف شیر رفت و با ترس ازش پرسید که اینجا دنبال چی میگردی؟
شیر گفت من باید بهت کمک کنم تا از اینجا بری و توی یه سرزمین دیگه زندگی کنی تا  در امان باشی. پس پشت سر من بیا تا تورو از اینجا بیرون ببرم. بیلی پشت سر شیر راه افتاد و همینطوری که میرفت پشت آبشار نور بزرگی رو دید و احساس کرد یه نیروی عجیب دور سرش میچرخه، احساس میکرد صدای یه آدم رو میشنوه که داره باهاش صحبت میکنه. همه جا ساکت بود و شیر هم یه گوشه ایستاده بود و داشت بیلی رو نگاه میکرد. چند لحظه گذشت و بیلی دیگه اونجا نبود.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu