گربه ملوس

گربه چهار چنگولی…

یه گربه ملوس و قشنگ توی این دنیای بزرگ زندگی میکرد که خیلی خرامان خرامان و با ناز و ادا همه جا راه میرفت. زیبایی لکسی همه جا معروف بود اما هیچ کس حاضر نبود باهاش دوست باشه. لکسی همیشه خیلی زود عصبانی میشد و پنجه هاش رو برای بقیه تیز میکرد. اگر حرفی میشنید که دوست نداشت سریع عصبانی میشد و با همه دعوا میکرد. روزها گذشت تا کل حیوونای شهر برای تولد پسر سلطان جنگل دعوت شدن. لکسی هم دعوت بود و دلش میخواست از همه زیباتر و ملوس تر باشه. مهمونی شروع شده بود و همه حیوونا داشتن یکی یکی به جمع اضافه میشدن. شیر شاه خیلی خوشحال بود که بابلز به دنیا اومده و لکسی هم از توجه کردن بقیه به خودش خیلی خوشحال بود. دیگه نوبت به معرفی کردن بابلز رسیده بود. همه دور بابلز جمع بودن و با صدای بلند براش آواز میخوندن. از وسط حیوونا میمون پیر یکدفعه با صدای بلند به همه گفت بابلز به زودی زیباترین حیوون جنگل میشه. تا لکسی این جمله رو شنید پنجه هاش رو جمع کرد که به بابلز حمله کنه اما همونجوری بی حرکت خشک شد. از اون روز به بعد لکسی دیگه یه گربه واقعی نبود.

 

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu