آکیتا

به زودی تجربه اش میکرد

آکیتا

بین همه روزهایی که انگار توی تقویم اریگا نبود، یه روزی داخل یه سرزمین ناشناخته قرار بود سگی به نام آکیتا برای همه حیوون های جنگل داستان پدر بزرگش رو تعریف کنه. پدربزرگی که وقتی شاهزاده میخواست اونو از شکارچی بگیره، یکدفعه غیبش زده بود. آکیتا همه این داستان رو حفظ بود. بارها و بارها این داستان رو از پدر و مادرش و همه حیوونای جنگل شنیده بود ولی ته دلش این داستان رو باور نکرده بود. همیشه پیش خودش فکر میکرد آخه مگه میشه یکدفعه پدربزرگش غیب بشه و داستانش همه جا بپیچه؟ چرا اون شکارچی هیچ کاری برای نجات اون نکرده بود؟

تمام روزهای آکیتا با فکر کردن به این موضوع میگذشت. یه روزی که قرار بود این داستان رو برای حیوون های کوچکتر از خودش توی جنگل تعریف کنه، تصمیم گرفت قبلش همه داستان رو با خودش مرور کنه. برای همین رفت کنار رودخونه و زیر سایه پیرترین درخت جنگل نشست. باد برگ های درخت رو تکون میداد و آکیتا داستانش رو بلند بلند برای خودش تکرار میکرد. ناگهان یه صدا شنید، صدای حرف زدن برگ های درخت با خودس رو فهمید. درخت داشت با آکیتا صحبت میکرد. اولش آکیتا خیلی تعجب کرده بود ولی درخت بهش گفت: نترس. باکستر دقیقا همین جا غیب شد. درخت به آکیتا گفت نوی جنگل یه نیروی عجیب وجود داره. آکیتا به سمت درخت برگشت و از درخت پرسید: چه جور نیرویی؟ ولی صدایی نشنید.درخت ساکت شده بود. اکیتا که خلی هیجان زده شده بود تصمیم گرفت از اونجا دور بشه و اتفاق امروز رو برای همیشه فراموش کنه. پس به سمت محل قرارش با حیوون های جنگل رفت تا داستان عجیب و باورنکردنی پدربزرگش رو برای اون ها تعریف کنه. داستانی که شاید قرار باشه یه روزی و یه جایی برای خودش اتفاق بفته.

مهسا کاشانی

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu