ابل و مرداب اریگا

ابل تنها قوی زیبا و دوست داشتنی اریگا بود که سال های سال در مرداب اریگا زندگی میکرد. میون اون همه قوی سفید، تنها ابل بود که زیبایی خیره کننده ای داشت. این زیبایی به حدی چشم نواز بود که همه میتونستن ابل رو بین اون همه قوی سفید و یکدست تشخیص بدن. یه روزی که خیلی بهاری بود و نور خورشید به به مرداب میتابید، توجه همه به یک قوی سیاه جلب شد. قوی سیاهی که نه تنها زیبا بود بلکه بسیار مهربون و دوست داشتنی بود. ابل تا چشمش به قوی سیاه افتاد، با سرعت به اون نزدیک شد. چند لحظه ایستاد و توی چشمهای قوی سیاه خیره شد و بعد هم با خوشحالی و تعجب به قوی سیاه خوشامد گفت. همه قوهای سفید از حرکت عجیب ابل متعجب بودند اما ابل رو هیچ وقت تا این اندازه خوشحال ندیده بودند.

دلیل خوشحالی ابل تنها یه چیز بود و اونم این بود که ابل بعد از سال ها برادر خودش رو پیدا کرده بود و این خوشحالی رو مدیون مرداب بود. مردابی که باعث شده بود ابل به برادرش برسه. برادری که وقتی ابل کوچیک بود خانواده اش رو به دلیل رنگ تیره بدنش، ترک کرده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

error: Content is protected !!

Main Menu